تبليغاتX
رهنورد

غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر...

پنجشنبه هفتم شهریور 1387
بسم الحق

 

 

برای یک خبرنگار، بیش از جمع آوری خبر دست اول، قوه ی  روایت گری رخ مینماید . چه اگر نیک بنگری، در صنعت ژور نالیسم؛ نوع روایت خبر است که بیش از اهمیت اش جذاب و مطرح می نماید خبر را. و من یک خبرنگارم.

چندین سالی هست که با مشقت و ریسک های فراوان، اخباری را فراهم اورده و از طریق روزنامه ی محل کارم  و اوایل ستون و یکسالیست، صفحه ام ؛ منتشرشان میکنم. گاه خبری بوده در ستونم و گاه نقدی و گاه روایتی که معضلی را مطرح کرده. واکنون نامم به چشم خیلی ها آشناست.

چه خبر هائی که برای کسبشان تا مرز چه خطر هائی پیش رفته و جان بر کف گرفته ام. البته گاهگداری هم، دانه هائی که ازپیش پاشیده ام، نتیجه داده و با رنج کمتری به اخبار مگوئی دست یافته ام.

طی این سالها، سعی کرده ام ، نبض روایت گری درست را بگیرم، اینکه هر خبر را با چه قالب و تیتری به شورای سر دبیری بدهم تا بی هیچ تغییری بر صفحات روزنامه و خبرگزاری ها جا خوش کند. اینکه توضیحات خبر کم اهمیتی را با چه کلام و لحنی ارائه کنم تا به یکی از عجایب بدل شود و نقل مجالس آنچنانی شود- که کباده ی روشنفکری امروزی کشیده میشود-تا موضوع بحث های پرگویانه ی زنانی که برای سبزی گرد هم نشستند و کاری جز حرافی ندارند. این آب و تاب و لحن گفتار، یعنی خمیر مایه صنعت ژورنالیسم. یعنی اینکه بدانی چگونه کوچکترین حدسیات و ضعیفترین احتمالات را ، امری قطعی و بلا شک جلوه دهی.

من، اما هفته ای است که میگذرد و در نوع روایت داستان خود مانده ام. زندگی ام و وقایع اخیرش، دیگر نه خبری است که بهش دامن بزنم، نه حقیقتی که با هزار ترفند و مغالطه گری جامه ی کتمان بپوشانمش. بی گمان ، اینجا تنها گاهیست که فقط و فقط پی حقیقت ،بی امان می کاوم اش و تنها، حقیقت را در اینجا می پسندم ، من ِ ژورنالیست!!!

روزی که بت امیر، همسرم،دربرابرم شکست و به تکه تکه های گوشتی حیوانی بدل شد. عزم جزم کردم تا اینبار زندگی ام را روایت کنم. زندگی ماشین خبریابی که شعارش پیشراندن در مسیر جذابیت روایت گری ژورنالیستی بود.

همانروز که با دخترک تازه همکارمان دیدم اش. هنوز هم با خودش نگفته ام و نمی داند که بازهم از خبر مگوی دیگری آگاهم. همیشه اخبار را در کمترین سرعت منتشر میکردم وبرای آگاهی همگان. اینبار اما، روی دیگر سکه است و من، که در تکاپوی رنگ گذشته زدن بر پیکر این ناخواسته ی مگویم. شاید زخم اش التیام یابد به مرهم گذر زمان.

دو روز است که دیگر مصمم به جدائی. می خواهم برایش نامه ای بگذارم در شرح ماوقع و دیدنی هام. لیکن اینبار، مانده ام به چه زبانی و لحنی وا گویم که درخور باشد. که نه از سر امیر زیاد باشد و نه کم فروشی کرده باشم در حق ِ خود

با امیر از گزارشهای مخفی ، آشنا شده بودم. بعضا ً در گزارشاتی و موقعیت هائی، باید مردی می بود که امنیت نسبی ام را با او حفظ می کردم. و البته گاهی عکاسی هم میکرد در تهیۀ این گزارشات.

این حس امنیتی که با امیر معنا میشد، کم کم موجد احساس صمیمیت زیادی بین ما شد. تا آنجا که من و او پی گزارشات نفوذی بودیم، تا در کنار هم باشیم؛ نه همکاری کنیم برای تهیۀ گزارش

امیر کاردانی مدیریت صنعتی داشت و من فوق لیسانس ارتباطات بودم. به لحاظ وضع خانوادگی فرق چندانی نداشتیم، اما امتیازات فردی زیادی داشتم. هرچند، هرگزاز این امتیازات جز برای کار و فعالیت بهره نجستم.

به هرحال به این جهت یک سر و گردن از امیر بالاتر بودم، طوریکه کمتر کسی من و اورا هم کفو میدانست.

خواستگاران زیادی هم داشتم، اما در بند ازدواج و مسئولیت نبودم. اما ، امیر فرق میکرد. حس و حال دیگری داشت. با امیر می توانستم احوال بهتری را تجربه کنم؛ بعلاوه که امیر با همۀ غرور خاصی که داشت، بسیار با من احساساتی وشیفته وار حتی در جمع رفتارمیکرد. من بارها و بارها، او را از این باب از خود رانده بودم و دست رد بر سینه اش زده بودم، اما تنگ بلور آرزوهایش نشکست و همچنان می گفت که زندگی اش با من معنی  ِ تازه ای میگیرد.

هروقت از این ابرام ، ازش می پرسیدم؛ تنها لبخندی میزد و میگفت:" فکر کن، پسری هستم که عشق را گدائی میکند." بعدها، پای هر میل و نامه و حتی یادداشتی در محل کار که برایم می نوشت را با نام پسری که عشق را گدائی میکرد،مّهر میکرد به مِهری که نداشتم و نیازم بود.

کمکم این پافشاری کار خود را کرد و من گرفتار شدم به مهری که به آرامی مّهری میشد بر پاهایم، تا توان از من برباید.

با همه ی بی باوری ام به درک متقابل کامل بین دوپاها، امیر را باور کردم و به تفاهمی موهوم بینمان ایمان آوردم. چه دوران خوشی بود، این ایقان به وجود تفاهم. هرگز آرامشی این چنین را درک نکرده بودم، آرامشی که  با جهل مرکبی همراه بود. با همه ی علمی که داشتم  به اینکه هیچ دوپائی را ، دوپای دیگری فهم کامل نمی کند؛ خود را فریفتم و افسار به دیگری سپردم.

و حال؛ در این چند روزه، دوباره وحشت همان تنهائی در برم گرفته تا مرز جنون. دیگر نه دل مشغولی سابق را دارم که سرگرو و دلگرمم کند، نه امیری که بفریبد مرا به دو جمله ای از سر نیاز.

خوب که وا می کاوم این مسیر را با خود نجوا میکنم که :غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر ....

بی درنگ، لبخندی بر لبانم جا خوش میکند که: اینهم آخرالامر ما و پسری که عشق را گدائی میکرد؛ که از پیشترها خوش کفته اند: "گر گدا معتبر شود، ز خدا بی خبر شود..."

 

 

 

یاحق!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:24  توسط خودم  | 

غم نامه...

چهارشنبه نهم مرداد 1387

 

 

دلم تنگه!

حال و هوام طوفان!

چشمام ابری!

تنم سرد!

سرم سنگین!

دهانم باز اما خاموش!

نفسی که سخت فرو میره و برمیاد!

باوری ، ناباور به هر آنچه که هست!

و کامی تلخ، چون زهر!

و رویائی بر باد!

.

.

.

.

.

قلم رو از تن بی جان و سفید کاغذ برداشت و سفیدی دیوار روبرو خیره شد. چشم بر هم زدنی نگذشت که غرق بود توی خاطراتی که مثل فیلمی سیاه و سفید از پیش چشمش میگذشت و کامش تلخ شد از مری بیاد مانده های بی ارزش که عمری بابتشون داده بود به باد. به عقب که نیم نگاهی می انداخت، تنش کرخت میشد از اینهمه بر باد رفته، هنوز خوب به این کرختی عادت نکرده بود که؛ بعد گر میگرفت گویا، انگاری وسط جهنم بود. آخه اینهمه، داغ اش میکرد، می سوزندش. دیگه نه تن و جونی می موند و نه ماضی و کنونی. خودش میموند و یه مشت خاکستر،خاکستر همه ی آنچه که با دست خودش و هشیار ِ هشیار سوزونده بود.

میدید که داره هیزم جمع میکنه و پشته میسازه ازشون، شاخ و برگ درختان امیدی که با دست خودش تیشه به !ریشه شون زده بود و خشکونده بود . تا دیگه نه بشارتی بمونه، نه نویدی، نه حتی امید به نوید

ما بقی نومیدی باشه و یأس؛ همه و چیزی که الان تو ذره ذره وجود خودش و تک تک آجرهای  این قفس موج میزنه.

تا ازدست ندی، ارزش داشته هات، فهمت نمی شه. تا بها رو پیش از کسب و وصل ندی، قدر نمی دونی مکسوب و موصول رو. داشته ی بی تلاش، همیشه به فنا میره.

همینطور که با خودش حرف میزد و می گفت و میگفت. محو فیلم سیاه و سپید بر صحنه ی نمایش ذهن شد و روحش فارغ از زمین و زمان، باز پرکشید به وقتی که بود.بودنی که جز بود حالا بود.به هرحال بودن را هم، درجاتیست. جماد و نبات و نما و آدم، هستند؛ اما چه بودنی!؟

 اونوقت ها که جز حالا بود . نه فقط نامی، که آدمی بود.بهتر بگم؛ به این زوال تدریجی که نمو نمی گن. به این  نیستی گام به گام که بود نمی گن.  ازخروس خوون تا بوق سگ، از منقل، سیگار گیراندن و از سیگار سراغ منقل گرفتن و گهگاهی هم پای منقل چرتی زدن.

دیگر ذوق نوشتن هم مرده بود.  قلم زدنی که مدتها بود، بوی ناله و گلایه میداد. قلمی که تراوشاتش، غم نامه بود و بس.قلم زدن برای که؟ برای چه؟ برای مهرانه ای که نماند؟ برای باوری که ناباور شد!؟

برای خودش، که اینقدر اصرار کرد به قداست این قلم که، نه قلم موند و نه مهرانه ای؟ آنقدر گفت از این اصول گرانسنگ نانوشته خشک که برای خودش هم پوچ شد؟ همیشه هم این است، زیاد که پیش بروی ؛ می فهمی که ندانسته بودی اینهم پوچ است، که دنیا هیچ است.

روزی که بر منبر موعظه و داد سخن از عقاید دادن، بر مهر مهرانه تاخته بود و از مُهری که قلم زده به دلش گفته بود. انروز که مهرانه رو از ذوق دونسته بود ، نه ذوق رو از مهرانه. ساعتی که فراموش کرد ، این نگاه مهرانه بود که شاعرانه بود و شاعرش ساخت. آنی که، نسیان ،از خاطرش برد کباده کشی این قبیل مقدسات، نه کار هر دونی ست! اینگونه گفتن ها، نه برای کسی چون اوست که ازمهرانه غزل گفت. هم آن روز بود که نفرت از او و قلمش و این لق لقه های زبانی ، در دل مهرانه اش جوانه ی بی مهری زد. و شد اینکه بر خاک سیهش نشاند.

اینکه نه مهری ماند و نه مهرانه ای و نه قلمی!

روزی که باور کرد بی مهرانه قلمش راوی غم نامه است، با او، همه تغزل . روز یقین به این شور وحال مهرانه ای قلم؛آندم بود که دیگر نه مهرانه ای ماند و نه شوری!

هم اینست که می گویم، به انتها که میرسی، می فهمی که از اول پوچی بودست و تو ندانسته ای!

اعتقاد دیروزی رنگ باخت ، مهر امروزی با باد پیوست. دل پر نور و امید، در چله نشست.

هم اینست که می گویم، داشته ی بی تلاش، همیشه به فنا میره!

.

.

.

.

.

یا حق!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:34  توسط خودم  | 

خفتنی بی بازگشت و انتها

پنجشنبه سوم مرداد 1387

لیک یادم نیست

،در کدامین روز یا شب بود

!در میان آنهمه کابوس

در میان آنهمه منحوس

کودکی بود یا میانسالی؟

نوجوانی یا جوان سالی؟

،به گمانم تو خوب یادت هست

یا امیدم به این سوی رفته است؟

*

*
*
*

،نیک یادم هست

،رنگ دنیا و هر چه درآن بود

رنگ دیگر شد .

،گوئی آن رنگ رخوت دنیا

،رنگ بیرنگ آنهمه تکرار

دنگ دنگ ساعت دیوار؛

،حتی آن- افکار بی مقدار

رنگ دیگر شد.

*
*
*
*

،هرچه بود اما

!نیک یادم هست

،که هنوزم رز، گل سرخ بود

،و شقایق، داغدیده ی عشق

تا ترا دیدم ای همیشه عزیز

،که نیست از تو مرا

!هیچ راه گریز

*

*

*
*
نه شبی بود مهتابی

،که درآن خیال را دریائیست

گردابی

نه شبی بود سرد و دم کرده

نه در آن روح ِ انسانی ورم کرده

*

شب، شبی آرام بود و ملول

و درآن هیچ،که خود ِ شب کرده حلول

بی دل و بی خیال و بس آرام

می سپردم دل و جان به راه بی فرجام

پر گشودم به سوی باغ خیال

روحم اندر آن سفر، بسی سیال

*
*
*
*

نقش تو بود مرا در یاد

لیک نه چون هر روز

با فریاد

نقشی آرام که می پیوست

سخت،

همپای جانی که از زمین

،- و آنچه درآن است

می گسست.

*
*
*
*

در همان قبض و اخذ و استیفا

دل من، با جنون و صد غوغا

از برای نگهداشت یاد و خاطره ها

- حتی طعم واپسین بوسه ها

دین خود رها کرد و تو را مومن گشت

،بعد ماه هاو سالها

!ز دین خود برگشت

*
*
*
*

اشهد اش ،

شد سلام بر عشقت

و گواه آورد از درخشش چشمت

زد دو صد بانگ و نعره و فریاد

که فقط بندگی ِتوست مرا در یاد.

*

*

*

*

ازکمان و نرگس و لعلت

طره ی گیسوان خوش جعدت

،وز صدف ؛ زمروارید

وز تراش ِ خوش ِ آن اندام ِسپید

دل دیوانه ام آنچنان گفت و

گفت

تا خودش نیک در یاد ات

!خفت

.

.

.

.

.

.

!یا حق

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:46  توسط خودم  | 

تابی دگر نمانده است

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

می شنوم

نیک روایت میکنید؛

داستان زوال .

می شنوم،

خوش می نوازید؛

طبل رسوائی .

می شنوم،

بِه سخن می رانید،

از ویرانه های باور .

می شنوم،

خوب می سوزانید؛

دل بر باد رفته را.

می شنوم،

نیک بر میکشید؛

آه از جگر و تیغ از کمر.

می شنوم،

مهیب می کوبید،

بر تن نیمه جان ِ این انسان.

*
*
*
اینها که می برید،

آنها که می کوبید،

آنان که میزنید،

اینان که می کُشید؛

*
*
*
*

باور کنید

بهره ای دگر

 از جان و درد

ندارند

 که بدان دلخوش کنید.

 

 

 

 

خودم/ تیر۸۷

یاحق!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:41  توسط خودم  | 

رویای منزلگهی دیگر.........................

پنجشنبه بیستم تیر 1387

گاهی که طبق عادت مألوف و مأنوس، دلتنگ  میشم  و دلخسته؛ هیچی جز قطره های اشکم  و دوسه خط شعر این آتش درون رو خاموش نمیکنه. آتشی که شراره هاش به خودش هم رحمی نداره و آتش رو از آتش شعله ور میکنه و میسوزونه.

پس تو باغ خیال، کز میکنم گوشه ی تنهائی و اینقدر حدیث نفس با خودم میکنم که چینی بند زدۀ تنهایی رو که وجودم رو مولود اون میدونم، دوباره دریابم .

اونوقته که دیگه، هیچی، ونه پوچی، میشه شعار ادامۀ مسیر تا یادم باشه که توی این دنیای فریبای دنی که مکارانه به مهمانی سراب و عدم رهنمونم میکنه، هیچ ها رو در یابم و پوچ ها رو خط بزنم. نه از آن باب که هیچ، بهترست، از آنرو که هیچی کمتر بَدَست. و چه انتخاب تلخ و سختی بین بد وبدتر! و چه دنیای پلیدی که جز هیچی و پوچی انتخابی نیست !

ومگر نه آنکه این سرا، پلید است؟!!

خوب که نگاه کنی، میبینی همه ی آنچه که موجود هست تو این گوشه و کنار و حتی تو کنج عزلت خودت،همه پوچند وبس.

از دوپاهای زیادی اطرافت که عنوان عالی ترین جنس موجود مخلوقات رو یدک میکشند تا علایق و عادات پوچگرایانه ی خودت که به مددشون، گام های رو به سراشیبی ات رو سریع تر بر میداری، تا جائی که اینقدر به قعر رفتی که حتی از فکر نیم نگاهی به مسیر اومده، هم وحشت میکنی، چه برسه که هوای وارسی این خط سِیر و سرعت طی طریقت رو بخوای محاسبه کنی.

و افکار،افکار عبثی که ثمره ای جز تحلیل و زوال ندارند. تا زمانی که دلمشغولی و معضل ذهنی اند، نیکند و شیرین؛ زنهار از آن زمان و زمانه که پوچیشون رو باور کنی و ذهنیاتت نقش بر آب شه. نقشی که پلک بر هم زدنی کفایت میکنه تا پوچی مطلق بشند و بس!

و احساسات ، احساساتی که گاهی تا موجودی که صرفا غریزه است و بس، نزولت میده و حاصلش میشه دنیائی خودخوری و عتاب! آنچنان که منکر وجود فطرت میشه در وجود پوچ پرست تو!

گاهی جهل مرکب ندانستن نادانی،آنچنان آب بر آسیاب ات میریزه که بعد از مدت کوتاهی ، چنان گیج این بیراهه روی میشی که در باور نمی آد!

گاهی هم نبود همتی برای برخاستن و گرد وخاک از جامه تکاندن؛ موجب میشه تا نه از اوج که از میان به قعر حضیض بری که پلی پشت سر نیست که امیدوارت کنه به رجعت و توبه!

.

.

.

.

.

اما، از بین همۀ اینها که به سلامت بگذری، به هیچی جهان میرسی که نیل به اون، چشم انداز جدید رو پیش نظرت میذاره که منزلگاه ها ی دیگری داره و خطرات دیگر.

وخنک آنانکه، رویای بگذشتن از منزلگاه های دیگر را در سر دارند!ه

.

.

.

.

.

.

یا حق!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:47  توسط خودم  | 

خسروا گوی فلک در خو چوگان تو باد/ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد

دوشنبه هفدهم تیر 1387

پدرش  نیم ساعتی میشد که رفته بود پیش دکتر تا راجع به وضع مادرباهاش صحبت کنه.  توی راهرو ، جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده بود ومحو پرستاری  بود که با آب و تاب با تلفن صحبت میکرد و در لذت شرح اتفاق مشروح، غرق بود و با باریک بینی تمام ریزماوقع رو شرح میداد ؛ از لباس فریبا جون تا کت و شلوار مجید که مارکش هم گراد بوده و رنگ سال. حتی از آرایش اناث و پیرایش ذکور حاضر در مجلس مذکور، هم کم نگذاشت. دراین میون حتی تفاوت معنای لغوی آرایش و پیرایش رو هم به دوست پشت خط خاطرنشان میکرد که نکنه نکته ای مبهم وجود داشته باشه. حالا دیگه انواع غذا ، سالاد،نوشیدنی و دسرها که دیگه جای خود داره.آبنما، آب نما هم بسیار شیک و طبیعی بوده و خبر از هزینه ی هنگفتی برای ساختش میداده.  مادر بزرگ هم که طبق معمول مثل سنجاقی به مادر الصاق شده بود، توی اتاق کنار تخت مادر بود که احتمالا مثل همیشه در حال چرت بود.

هشدار ایستگاه پرستاری که به صدا دراومد، خانم پرستار از لذت مرور خاطره ی خوش مهمانی محروم شد و اون از نعمت چند لحظه بی خبری درد عذاب مادر. پله ها رو نگاه کرد که شاید باباش رو ببینه که از پله ها میاد بالا، اما جز چندتا خانم چادری وآقائی تقریبا پنجاه ساله کسی ندید و بی حوصله رو برگردوند.

دو پرستار به اتاق همون دختری میرفتند که سرطان رحم داشت . دختر جوونی که با این غده ی بدخیم لعنتی لذت مادر شدن رو با حس بانوی خانه ی محمد شدن- نامزدش- رو همزمان دفن کرده بود. دختری که ، حتی اون ، که همه الکی خوش میدونستنش ، مات لبخندهائی که همچنان گوشه ی لب دخترک می نشست می موند.

چندشب پیش که دخترک بی مو، نوبت چهارم شیمی درمانی رو میگذروند و از درد به خودش می پیچید، اون پیش مادر بود و بیخواب. بیخواب نه فقط از، نگرانی حال مادر که بی خواب اون همه دردی که توی اون بخش موج میزد و کسی رو ازش گریز نبود. داشت به این فکر میکرد که ، همراه های بیمارها هم ، بی نصیب این درد نمی مونند. حالا اگر عزیز بیمارشون دیگه از بیمارستان مرخص نشه مگر با برگ تأئید فوت، این درد میشه یه زخم سر به مهر که بارها و بارها تو طول زندگیشون چرکین میشه و بعد مدتی با پذیرش نبود اونها، التیام مختصری پیدا میکنه، تا مرتبه ی دیگری که دوباره عود کنه و اونها رو بی تاب. مثل مادر دخترک که شاید نمونه ی کاملی از این زخم خوردگی بود. اون شب جز درد، به حس مبارزه دخترک هم فکر کرد.

اون شب حال غریبی پیدا کرده بود. تا صبح زیر لب با خودش زمزمه میکرد" هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه گریانم!" این قسمتی از ترانه ای بود که به لطف مهرناز بهش رسیده بود. خوشحال بود از اینکه مادر حالش به وخامت دخترک بی موی سرطانی نبود و ناراحت از باب حال ناامید کننده ی دخترک وهمدرد هاش. دخترکی که هنوزهم با اون تومور لعنتی بدخیم مبارزه میکرد . مبارزه ای که هیچکس نمی دونست به امید چه چیزی توی این دنیای پر زحمت که،برای هرچیزی بهائی میدی و حتی روزت رو ازبهر روزی، همچنان ادامه داشت.

اتفاقات این چند وقته رو با چشمائی بسته مرور میکرد که، صدای نامیمون زنگ پرستاری اونو به خودش آورد. با همون چشمهای بسته گوش تیز کرد که حرفی یا نکته ای پیدا کنه تا حدس بزنه اتفاقات در جریان رو.

 پچ پچ پرستارها تبدیل به همهمه شده بود. کسی دکتر رو صداکرد. اینها علائم خوبی نبودند و خبر از وخامت حال یکی از بیمارها میدادند. اما پلک هاش سنگین تر از اون بود که بخواد چشم باز کنه. حواسش رو جمع کرد تا آیت الکرسی بخونه برای مریض بد حال که با جیغ و صدای بلند صلوات فرستادن مادر بزرگ، از جا پرید. به محض چشم بازکردن، پدر رو دید با پلک هائی باد کرده که اون هم با شنیدن صدای مادرجون به سمت اتاق مادر میدوید.

پرستار در رو بست و اون و پدرو مادر بزرگ رو بیرون در اتاق منتظر گذاشت. هاج و واج به رنگ استخوونی در خیره شد و به دردهائی که دختر سرطانی اون شب میگفت داره استخوناشو از هم می پاشه فکر کرد و پلک پف کرده ی پدر که بی کلام از محتوای حرفهای دکتر به پدرمیگفت.

 گاهی اوقات، توی شرایط خیلی بد ، هیچ حسی نداری. اونقدر خسته ای از استرس و فشار و دلهره که دیگه دل نگرانی هم بی اثر میشه به روحت. حس میکنی مثل یه سیال جاری میشی تو زمین و زمان و فکرت پر میکشه به

پرکنه های پرتی که هرچند مربوط نیستند و دردی از دل نگرانیت دوا نمی کنند، اما تو رو از دیوانگی نجات می دهند. گاهی حس میکنی، چقدر مجبوری  و ضعیف، مجبور به تاب آوردن همه اتفاقات نا خوشایندو نا خواسته ی زندگی و ضعیف برای تغییر اونا به خوشایند و دلخواسته. همین، همین لحظه است که همه چیز رو به تقدیر، خدا، انرژی جاری در جهان و این جور چیزا می سپری که بتونی تحمل کنی و به دوش بکشی این عنوان و حس حقارت رو. تازه، این موقع است که می فهمی باید همیشه با چیزی ورای توان خودت ایمان داشته باشی، تا بلکه بتونی تاب بیاری همه ی نوشته ها و نا نوشته های تقدیرت رو. تقدیر، همون پیشونی نوشتی که خیلی ها همه ی کرده ها و ناکرده ها رو بهش نسبت میدهند. چیزی که نه می تونی ردش کنی نه قبول! فقط می تونی انکارش نکنی، چون تو کنه عقاید اکثر آدمها-که حتی ممکنه به زبون منکر وجودش باشند- اعتقاد کمرنگی به تقدیر وجود داره!حالا هر کدوممون یه

اسمی روش میذاریم. یکی میگی توکل،یکی میگه تقدیر، یکی  قسمت، دیگری هم سناریوی حتمی و لا یتغیر زندگی میدونتش!

تو فکر حلاجی همین حس بود که، لبخندی از سر رضایت به لبش نشست. رضایتی که یادش آورد عاشورای چند سال پیش رو که مادرو مادر بزرگ و پدر بزرگ باهم کربلا بودند و توی حرم بمب گذاشته بودند. زخمی ها و کشته های زیادی از ایران بودند. تصویری که توی تلویزیون تکرارمیشد ، چادر مشکی ای روی آسفالت خیابون بود که از خون سرخ شده بود. و اون از صبح تا غروب یک بند گریه کرده بود. طوری که دیگه فقط صدای هق هق و زنجموره هاش نشون میداد داره گریه میکنه ونه اشکی دال بر گریه . اون روز وقتی که حسابی به همه بد وبیراه گفت و از حرف ناشنوی مادرکه منع همه از رفتن به اون شهر ناامن رو نشنیده گرفت ، با خودش حرف زده بود و حرص خورده بود. بعد از مشخص شدن نسبی هویت کشته ها، گوینده ی خبر اسامی رو می خوند که دیگه طاقتش تاب شد و فقط جیغ میکشید. بعد از اتمام لیست اول کشته ها، از جیغ زدن هم خسته شد و به این رسید که باید بیخیال بود و به دست همون تقدیری که خدا- همون انرژی جاری و ساری قدرتمند در همه ی کائنات می دونستش- رقمش زده بود،سپرده بود و مادر و مادربزرگ و پدربزرگ رو سالم فرض میکرد که بهش زنگ زدند و خبر سلامتیشون رو میدهد. با این فکر مثل قهرمان کتاب ِ لردلاس، می خواست دیو مرگ رو که بالای سر اونها میدید، دور کنه؛ گوئی با تصور او از ، از دست رفتن اونها، مرگ نیروی بیشتری برای قبض روح اونها پیدا میکنه.اما، مگه اون چادر خونین لحظه ای به ذهنش برای تصور مادر سرپا و سالم مجال میداد؟! یاد حس بی حسی و رها شدگی اون روزکه در نهایت با زنگ تلفن مادر برای دادن نوید سلامت، که بهترین پایان بود برای فشار روحی، از هم پاشیدگی و کشندگی انتظار نامیمون- انتظاری که نقطه ی پایانش میتونست، خبری شوم باشه- موجد این رضایت بود. رضایتی که از سر این بود که چیزی هست، بالاتر از هر چیز و قدرتی مافوق همه قدرتها؛ که بیش از همه می تونه و نیکتر از همه می دونه! حسی که اون فکر میکرد مصداق توکل ِ!

توی اون انتظار کذائی ، جواب سؤال اون شبِ بی خوابی رو گرفت. چیزی که باعث میشد دخترک سرطانی هنوز لبخند بزنه، همین حس توکل بود. حس اطمینان و ایمان ؛باور حضور کسی ،چیزی، انرژی ای که بیش از همه می تونه و نیکتر از همه میدونه!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پ.ن1: وقتی چند وقتی دست به کیبورد نشی، این میشه نتیجه اش!امیدوارم حوصله کنید برای خوندنش!

پ.ن2: دلتنگتم!

پ.ن3:گفتی غزل بگو!چه بگویم، مجال کو؟

شیرین من، برای غزل، شور و حال کو؟!

پ.ن4: این روزها که میگذرد

احساس میکنم که کسی در باد

فریاد میزند!

 

 

 

 

یاحق!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:19  توسط خودم  | 

رضا

شنبه پانزدهم تیر 1387

بویی که تو فضا بود، سرگیجه آور بود، بالاخص که کم خوابی هم داشته باشی و این بو با تهوع کم خوابی همراه شه. مرد پیشاپیش او راه می رفت و او حیرون و گنگ فقط دنبالش راه می رفت. و به محمد فکر می رفت. تمام راه رو به این امید پا بر پدال گاز فشرده بود که ، اگه زودتر برسه، محمد بهش لبخند میزنه و میگه:" بابا، سرمایه ی عمرت بر باد نرفته، من زنده ام!"

مسیر اطلاعات تا سردخونه، چهره ی محمدو نرگس ومحمد و امیرحسین ومحمد و زهرا ومحمد در نظرش بود، با دنیائی امید به برگشت محمد!-محمدش که شهره ی خاص و عام بود به حجب و پاکی و دلنشینی  این مسیر طولانی  رو اومده بود؛برای شناسائی محمد؛ محمد، محمد ی که رفت چون خدا خواست. اما، مگه فقط یدونه ی اون بود که جای دنیا به این بزرگی رو تنگ کرده بود؟!

 

 

باصدای مرد که میگفت:" حاج آقا، باز کنم ؟!"

به خودش اومد؛

-آره، آره. محمد منتظر منه! باز کن ، معطل چی موندی پس؟!

تابوت کشوئی، باز شد!

این همون محمد ِ؟!! با همون چشمهای معصوم ؟!!

محمد، سرش باد کرده بود، فکی شکسته و خورد و صورتی کبود باقیه ویژگی های در نظرش بودن!

" آدمیزاد به موئی بنده! راهیه که همه مون میریم!" اینو مرد برای دلداری بهش گفت.

هنوز روی جنازه افتاده بود و صدای هقهق اش فضا رو پر کرده بود . آخه، کی میتونه به سیمین بگه، یکی یکدونه اش، دیگه نیست که بیاد از راه و بعد دق الباب خونه مامان و سلام بره خونه خودش تا به نرگس و امیرحسین و زهرا بگه، اماده بشند برای گردش شامگاهی؛آخه این عادت ترک نشدنی بود از وقتی بچه ها یادشون میومد.و حالا نرگس و امیر توی کما بودند، و زهرا هوشیار بود، اما چندان فرقی هم نمی کرد، چون تو شک بود.

مرد جلوتر اومد تا کمکش کنه که بایسته و ازجسد محمد غرق اشک پدر بلند شه، شنید " این یدونۀ من بود اما خدا ، راضیم به مشیتت؛شکر"!!!

 مبهوت این رضا موند و به این فکر کرد که ، من دلداری میخوام نه این !

از رو جنازه بلند شد، از مرد متصدی تشکر کرد ورفت آی سی یو تا دوباره یادگارهای محمد روببینه !

ومرد رو در دنیائی بهت از این رضا گذاشت!

 

 

 

---------

پ.ن۱: این داستان واقعی است!

 

 

                                                                                     یاحق!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:43  توسط خودم  | 

Type Writer Status Bar