غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر...
برای یک خبرنگار، بیش از جمع آوری خبر دست اول، قوه ی روایت گری رخ مینماید . چه اگر نیک بنگری، در صنعت ژور نالیسم؛ نوع روایت خبر است که بیش از اهمیت اش جذاب و مطرح می نماید خبر را. و من یک خبرنگارم.
چندین سالی هست که با مشقت و ریسک های فراوان، اخباری را فراهم اورده و از طریق روزنامه ی محل کارم و اوایل ستون و یکسالیست، صفحه ام ؛ منتشرشان میکنم. گاه خبری بوده در ستونم و گاه نقدی و گاه روایتی که معضلی را مطرح کرده. واکنون نامم به چشم خیلی ها آشناست.
چه خبر هائی که برای کسبشان تا مرز چه خطر هائی پیش رفته و جان بر کف گرفته ام. البته گاهگداری هم، دانه هائی که ازپیش پاشیده ام، نتیجه داده و با رنج کمتری به اخبار مگوئی دست یافته ام.
طی این سالها، سعی کرده ام ، نبض روایت گری درست را بگیرم، اینکه هر خبر را با چه قالب و تیتری به شورای سر دبیری بدهم تا بی هیچ تغییری بر صفحات روزنامه و خبرگزاری ها جا خوش کند. اینکه توضیحات خبر کم اهمیتی را با چه کلام و لحنی ارائه کنم تا به یکی از عجایب بدل شود و نقل مجالس آنچنانی شود- که کباده ی روشنفکری امروزی کشیده میشود-تا موضوع بحث های پرگویانه ی زنانی که برای سبزی گرد هم نشستند و کاری جز حرافی ندارند. این آب و تاب و لحن گفتار، یعنی خمیر مایه صنعت ژورنالیسم. یعنی اینکه بدانی چگونه کوچکترین حدسیات و ضعیفترین احتمالات را ، امری قطعی و بلا شک جلوه دهی.
من، اما هفته ای است که میگذرد و در نوع روایت داستان خود مانده ام. زندگی ام و وقایع اخیرش، دیگر نه خبری است که بهش دامن بزنم، نه حقیقتی که با هزار ترفند و مغالطه گری جامه ی کتمان بپوشانمش. بی گمان ، اینجا تنها گاهیست که فقط و فقط پی حقیقت ،بی امان می کاوم اش و تنها، حقیقت را در اینجا می پسندم ، من ِ ژورنالیست!!!
روزی که بت امیر، همسرم،دربرابرم شکست و به تکه تکه های گوشتی حیوانی بدل شد. عزم جزم کردم تا اینبار زندگی ام را روایت کنم. زندگی ماشین خبریابی که شعارش پیشراندن در مسیر جذابیت روایت گری ژورنالیستی بود.
همانروز که با دخترک تازه همکارمان دیدم اش. هنوز هم با خودش نگفته ام و نمی داند که بازهم از خبر مگوی دیگری آگاهم. همیشه اخبار را در کمترین سرعت منتشر میکردم وبرای آگاهی همگان. اینبار اما، روی دیگر سکه است و من، که در تکاپوی رنگ گذشته زدن بر پیکر این ناخواسته ی مگویم. شاید زخم اش التیام یابد به مرهم گذر زمان.
دو روز است که دیگر مصمم به جدائی. می خواهم برایش نامه ای بگذارم در شرح ماوقع و دیدنی هام. لیکن اینبار، مانده ام به چه زبانی و لحنی وا گویم که درخور باشد. که نه از سر امیر زیاد باشد و نه کم فروشی کرده باشم در حق ِ خود
با امیر از گزارشهای مخفی ، آشنا شده بودم. بعضا ً در گزارشاتی و موقعیت هائی، باید مردی می بود که امنیت نسبی ام را با او حفظ می کردم. و البته گاهی عکاسی هم میکرد در تهیۀ این گزارشات.
این حس امنیتی که با امیر معنا میشد، کم کم موجد احساس صمیمیت زیادی بین ما شد. تا آنجا که من و او پی گزارشات نفوذی بودیم، تا در کنار هم باشیم؛ نه همکاری کنیم برای تهیۀ گزارش
امیر کاردانی مدیریت صنعتی داشت و من فوق لیسانس ارتباطات بودم. به لحاظ وضع خانوادگی فرق چندانی نداشتیم، اما امتیازات فردی زیادی داشتم. هرچند، هرگزاز این امتیازات جز برای کار و فعالیت بهره نجستم.
به هرحال به این جهت یک سر و گردن از امیر بالاتر بودم، طوریکه کمتر کسی من و اورا هم کفو میدانست.
خواستگاران زیادی هم داشتم، اما در بند ازدواج و مسئولیت نبودم. اما ، امیر فرق میکرد. حس و حال دیگری داشت. با امیر می توانستم احوال بهتری را تجربه کنم؛ بعلاوه که امیر با همۀ غرور خاصی که داشت، بسیار با من احساساتی وشیفته وار حتی در جمع رفتارمیکرد. من بارها و بارها، او را از این باب از خود رانده بودم و دست رد بر سینه اش زده بودم، اما تنگ بلور آرزوهایش نشکست و همچنان می گفت که زندگی اش با من معنی ِ تازه ای میگیرد.
هروقت از این ابرام ، ازش می پرسیدم؛ تنها لبخندی میزد و میگفت:" فکر کن، پسری هستم که عشق را گدائی میکند." بعدها، پای هر میل و نامه و حتی یادداشتی در محل کار که برایم می نوشت را با نام پسری که عشق را گدائی میکرد،مّهر میکرد به مِهری که نداشتم و نیازم بود.
کمکم این پافشاری کار خود را کرد و من گرفتار شدم به مهری که به آرامی مّهری میشد بر پاهایم، تا توان از من برباید.
با همه ی بی باوری ام به درک متقابل کامل بین دوپاها، امیر را باور کردم و به تفاهمی موهوم بینمان ایمان آوردم. چه دوران خوشی بود، این ایقان به وجود تفاهم. هرگز آرامشی این چنین را درک نکرده بودم، آرامشی که با جهل مرکبی همراه بود. با همه ی علمی که داشتم به اینکه هیچ دوپائی را ، دوپای دیگری فهم کامل نمی کند؛ خود را فریفتم و افسار به دیگری سپردم.
و حال؛ در این چند روزه، دوباره وحشت همان تنهائی در برم گرفته تا مرز جنون. دیگر نه دل مشغولی سابق را دارم که سرگرو و دلگرمم کند، نه امیری که بفریبد مرا به دو جمله ای از سر نیاز.
خوب که وا می کاوم این مسیر را با خود نجوا میکنم که :غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر ....
بی درنگ، لبخندی بر لبانم جا خوش میکند که: اینهم آخرالامر ما و پسری که عشق را گدائی میکرد؛ که از پیشترها خوش کفته اند: "گر گدا معتبر شود، ز خدا بی خبر شود..."

یاحق!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:24 توسط خودم
|

